
امروز متوجه يه چيز جالب شدم. توي يه مطلبي خوندم كه دقيقا روزي كه نيوتون از دنيا رفت، گاليله به دنيا اومد!! و چندين قرن بعد توي همين روز، استفن هاوكينگ پا به دنيا گذاشت. تلاقي جالبيه. سه تا دانشمند بزرگ و كار درست توي يه تاريخ با هم مشترك هستن. اما اين موضوع وقتي برام جالبتر شد كه تاريخ اون روز رو ديدم، هشتم ژانويه!! يعني هشت روز بعد از كريسمس، يعني 18 دي ماه! يعني روز تولد من!!!!!!!!!
حالا اينو بذارين كنار يه چيز جالب ديگه! يه روز همينطوري يهويي كتاب غزليات سعدي رو برداشتم تا چندتا شعر ازش بخونم. كور بشم اگه دور بگم!!!! اتفاقي يه صفحه رو باز كردم و يهو همونجا چشمم به يه بيت عجيب خورد و درجا خشكم زد. اسم و فاميل من توي يه بيت، اونم توي يه مصراع اومده بود!! داشتم شاخ درمياوردم. اسم من كامران محبوبيه! التفات بفرمايين:

آقا ما كم كم داره باورمون ميشه كه يه خبرايي هست خودمون خبر نداريم!!! فكر كنم در آينده چيزي كشف كنم، برقي اختراع كنم، نظريه اي بدم، كتابي بنويسم، انقلابي راه بندازم، شعري بگم يا هرچي!! خلاصه از ما گفتن بود. امضامو از الان پيش فروش ميكنم!!!!

اما به خودمون توي ايران نگاه بندازين!! شادي خيلي نايابه. توي روزهاي شهادت و وفات، غلظت غم توي فضاي كشور خيلي خيلي بيشتر از ميزان شادي موقع ولادته!! نمونه بارز و تابلوش، امام حسين!! شما فقط يه لحظه توي ذهنتون مقايسه كنيد شادي ولادت امام حسين رو با مراسم عظيم شهادتش! براي مراسم ولادتش خيلي مواقع اصلا كسي متوجه نميشه كه اونروز ولادت امام حسينه، اما براي شهادتش از 10 روز قبل مراسم و هيئت و نوحه و زنجيرزني و سينه زني و روضه و چي و چي شروع ميشه تا خود لحظه شهادت!!! صداو سيماي خودمونو ببينين! توي روزاي ولادت به جز اون دسته گل جلوي گوينده خبر نشونه شادي بخش ديگه سراغ دارين؟! ولي خدا نكنه روز شهادت برسه، از نوار مشكي گوشه صفحه بگير تا لوگوي سياه شده شبكه ها و برنامه هاي سنگين و غمگين و لباس مشكي همه مجريها و... واقعا انصاف نيست. من نميگم واسه شهادت و وفات ناراحت نباشيم! من فقط ميگم لااقل ناراحتيمون با خوشيمون بايد بخونه! همه جاي دنيا ملت دنبال شادي بيشتر هستن ولي ما چي؟!
البته يه چيز ديگه هم بگم! رسوم ايران باستان هم دست كمي از اون رسم و رسومات آمريكايي ها نداشت! معلومه ايرانياي باستانم با خوش گذروني خيلي حال ميكردن. چيزايي مثل شب يلدا، چهارشنبه سوري، عيد نوروز، جشن سپندارمزگان و... نشون ميده ما قبلا ملت خيلي شادي بوديم! حالا بگذريم از اين كه كم كم اين سايه كمرنگي هم كه از رسومات قديمي مونده، داره از يادمون ميره...
حيف... واقعا حيف...



گنجینه اطلاعات شعری خودتونو محک بزنین! آیا میتونین تشخیص بدین این چه بیتیه؟! البته بیت خیلی معروفیه ها! اگه پیدا کردین هم خیلی به خودتون ننازین!!!!
امروز داشتم يه مطلب خفن راجع به سياهچاله هاي فضايي ميخوندم كه حسابي تا الان فكرمو مشغول كرده. سياهچاله به پديده اي ميگن كه به تعداد زياد توي كائنات وجود داره و داراي قدرت گرانش خارق العاده ايه. طوري كه نور رو هم به درون خودش ميكشه. توي اين مطلب اومده بود كه يه عده از دانشمندان فكر ميكنن كه جهان حال حاضر، پنج بعديه. تا الان تصور همه اين بود كه جهان 4 بعده، 3 بعد فضا و يك بعد زمان. اگه اين نظريه پنج بعدي بودن جهان درست باشه، امكان داره كه كل كائنات به اين بزرگي و لايتناهي، خودش يك سياهچاله باشه!!!!! عين هر سياهچاله ديگه. يعني توي هر سياهچاله يك جهان و كائنات به اين بزرگي باشه و دوباره داخل اون چندتا سياهچاله ديگه با چندتا جهان و كائنات ديگه و... الي آخر. فكرشو بكنيد. اين همه جهان تو در تو كه عمرا تا هزار سال ديگه هم نميفهميم توشون چه خبره!!!
گاهي وقتا شك ميكنم! اگه واقعا دليل خلقت اين همه بند و بساط، ما انسانها باشيم، ديگه اين فضاي به اين بزرگي و بي نهايتي ديگه چيه؟! يعني خدا كارش با همين كره زمين تنها راه نميفتاد؟! خيليه ها!!

امروز يه تجربه عجيب داشتم كه خيلي برام تكان دهنده بود. امروز از طرف پادگان ما رو بردن مرقد خميني و بهشت زهرا تا مثلا با آرمانهاي رهبر انقلاب تجديد ميثاق كرده باشيم!! اما وقتي رفتيم بهشت زهرا به پيشنهاد يكي از رسمي ها، رفتيم به غسالخانه مردگان!!! (غسالخانه رو درست نوشتم؟!!)
براي اولين بار توي زندگيم داشتم شسته شدن يه جسم بي روح رو نگاه ميكردم. تمام مراحل شست و شو تا بسته بندي (!!!) از طريق پنجره قابل ديدن بود. جنازه روي يه ريل مخصوص وارد سالن ميشد. چند نفر با بي رحمي و بي احساسي تمام اونو برميداشتن توي حوض مخصوص ميذاشتن. بعد چند نفري ميريختن سر اون بخت برگشته و از بالا تا پايينش رو انواع و اقسام پودر و ماده ميماليدن. با شدت تمام هم اينكارو ميكردن البته حقم داشتن چون اولا خيلي كارشون عجله اي بود دوما اون جنازه كه ديگه درد و كوفتگي رو احساس نميكرد!! بعد از شستن روي سر و چند جاي ديگه اش پنبه ميذاشتن و دورش نايلون ميپيچيدن (جلدش ميكردن!!!!) وآخرشم با كفن عين شوكولات(!!!) بسته بندي ميكردن و دوباره روي همون ريل ميذاشتن و از اون طرف هلش ميدادن به بيرون، يعني جايي كه خانواده منتظر جنازه هستن!! ديدن اين صحنه ها اونم براي اولين بار حسابي تكونم داد. خيلي بدم اومد كه يه روزي بخوان با منم همين كارو بكنن!! ترجيح ميدم توي انفجاري چيزي بميرم كه اصلا كارم به اين مرده شورخونه ها نكشه!!!! به زور داشتم ديدن اين صحنه ها رو تحمل ميكردم اما يه اتفاقي افتاد كه ديگه به كل حالمو دگرگون كرد. باباي يه بچه رو جلوي چشماش شستن... گريه ها و ضجه هاي اون بچه ديوونم كرد! هرچي دايي و عموهاش سعي كردن نذارن اين صحنه ها رو ببينه حريفش نشدن! واقعا شوك آور بود...

از اونجا كه اومديم بيرون تا همين الان تمام اون صحنه ها جلوي چشامه... يادم باشه هروقت خواستم وصيت نامه بنويسم، يه بندي تبصره اي چيزي هم اضافه كنم كه منو اين شكلي نشورن! همينجوري هولوپي بكنن تو آب و در بيارن!! بسه... راضي به زحمت نيستيم!!!!

خيلي پيش مياد كه با رسمي هاي پادگان راجع به چيزاي مختلف بحث ميكنم و سعي ميكنم يه كم روي طرز فكرشون تاثير بذارم. البته اين كارو خيلي با احتياط انجام ميدم. چون اگه اون عقايد واقعي خودمو بريزم بيرون ظرف سه سوت توي كل پادگان ميپيچه و اينجاست كه تبعيدم كنن جايي كه اسمم هم يادم بره!!! امروزم طبق معمول داشتم با يكي بحث ميكردم ولي فكركنم امروز يه كم زياده روي كرده باشم!!
بحث با اصغر فرهادي شروع شد. سر جايزه اي كه از گلدن گلوب برده بود حسابي جوگير بودم و دنبال يكي ميگشتم سرش خالي كنم. رفتم توي اتاق يكي از همين برادران (!!) كه نسبت به بقيه باهاش صميمي ترم و شروع كردم از فرهادي تعريف كردن. ولي زياد خوشش نيومد و گفت به نظرش فرهادي يه آدم سياه نماي فرصت طلبه كه به خاطر اينكه ايرانو بد نشون داده، بهش جايزه دادن. من با شنيدن اين حرفا برق سه فاز از كله ام پريد و حسابي قاطي كردم. باهاش بلند بلند حرف ميزدم و كار داشت به داد و بيداد ميكشيد. البته دعوامون نشد ولي من ديگه نفهميدم دارم چي ميگم! گفتم: «بابا جمع كن با اين عقايد نخ نمات، همين شماهاييد كه آدمايي مثل فرهادي و فراري ميدين ديگه.» البته بحث به چيزاي ديگه هم كشيده شد. آخرشم وقتي به مساله موسيقي رسيديم كنترلمو از دست دادم و شروع كردم از پينك فلويد حرف زدن!!!! فكر كن!!! بنده خدا رسميه از ترس عرق كرده بود و مدام داشت به دستگيره در نگاه ميكرد كه نكنه يهو يكي بياد تو اتاق و ما رو در حال اينجور مكالمات (!!) دستگير كنه!!
الان كه عصبانيتم يه كم فروكش كرده ميبينم اصلا كار معقولي نكردم كه اون حرفا رو زدم. البته ناگفته نماند انقدر دلم خنك شد كه نگو و نپرس!!! ارزششو داشت فكر كنم...

طبق قاعده و معمولا امروز بايد يه روز خاص براي من باشه. امروز روز تولد يكي از پارادوكسيكال ترين آدمهاي روي زمينه: جناب خودم!!!
هيچ احساسي ندارم. نه خوشحالم نه ناراحت. امروزم مثل خيلي از روزاي ديگه بود. امروزم مثل همه روزاي ديگه احساس ميكنم حياتي ترين چيزي كه بهش احتياج دارم يه خواب آروم و كافيه. خسته ام. خيلي خسته ام. هيچ چيز ويژه اي براي خودم كنار نذاشتم. حتي راضي نشدم يه امروزو ماشين ببرم پادگان كه راحت برم و راحتتر بيام. مثل هميشه! نشستم توي ايستگاه و با اتوبوس واحد اومدم. راضي نشدم بيشتر پاي كامپيوتر بشينم و بيشتر آهنگ گوش كنم. حاضر نشدم براي شام يه غذاي ويژه بخورم. حاضر نشدم شبو بيشتر بيدار باشم و از امروز نهايت استفاده رو ببرم.
نميدونم دليل اين همه اصرارم به اين يكنواختي توي امروز چيه! ولي فكر ميكنم بتونم حدس بزنم. ميدونم كه هيچي قرار نيست تغيير كنه. هيچ اتفاق ويژه اي توي راه نيست. همه چيز ميخواد به طرز مسخره اي عادي پيش بره و منتظر من بمونه... ياد يه جوك افتادم. يه آقايي روزه ميگيره ولي 5 دقيقه مونده به اذان روزه رو ميخوره و باطل ميكنه. بعد برميگرده ميگه: خدايا! خواستم بدوني ميتونم ولي خودم نميخوام!

معني اين همه كار تكراري منم همينه... ميتونم تفاوتم رو وحشيانه فرياد بزنم. ولي نميخوام... بنا به دلايلي!!
قبلا يه بار گفته بودم چقدر از خوشنويسي خوشم مياد و عاشق اين هنرم. هميشه دنبال يه نرم افزاري بودم كه بتونم باهاش اين طرحهاي خوشنويسي پيچيده رو دربيارم. فونت نستعليق عادي هم ديگه كار مارو راه نمينداخت. اما هرچي ميگشتم چيزي پيدا نميكردم . ديگه جوري شده بود كه به برنامه هاي آنلاين هم رضايت داده بودم ولي باز چيزي پيدا نميكردم.
تا اينكه زد و اتفاقي برنامه عالي ميرعماد دستم اومد... برنامه اي كه واقعا هرچي از يه نرم افزار خوشنويسي انتظار داشتم برآورده كرد. الان چند روزه كه از شوق و ذوق همچين برنامه اي خواب و خوراك ندارم و دم به دقيقه دارم باهاش طرح كار ميكنم. اينجا چندتا از اونا رو گذاشتم تا ببينين. البته فعلا تازه وارد فضاي اين برنامه شدم و هنوز زياد روش مسلط نيستم ولي مطمئنا با گذشت زمان و تمرين بيشتر، ديگه ميتركونم!! كيف كنيد...



اینم یه پس زمینه خوشگل و ساده (روش کلیک کنید تا سایز اصلی رو ببینید):
كلا از هر زاويه اي كه نگاه ميكنم، هيچ جوره از اين بشر خوشم نمياد!!
Lady Gaga رو ميگم. يعني هيچوقت نتونتسم با هيچ كدوم از آهنگا و ويديوها و اجراهاش ارتباط برقرار كنم. به نظرم يه دختري مياد كه به هر چيزي آويزون ميشه تا يه خرده جلب توجه كنه و خودي نشون بده! اون لباساي تابلو و غيرمتعارف، اون حركات عجيب غريب و غيرعاقلانه و... اين آدم مجموعه اي از همه چيزاييه كه من بدم مياد!!!! هيچوقت نفهميدم اين طرفداراش به عشق چي دارن اينقدر بال بال ميزنن. اصلا اين دختر به اين جوگيري و تابلويي ارزش طرفداري داره؟! خلاصه كه اين خانوم ليدي گاگا براي من بدجور مشمئز كننده بود!!!اما خب كار دله ديگه! دست خود آدم نيست كه! يه بار از سر بيكاري ، كنجكاوي يا هرچي كه شما اسمشو بذارين، يكي از آهنگاي سفارش شده ليدي گاگا رو همراه با متن انگليسيش كه از اينترنت در آورده بودم گوش دادم:
You & I. اونايي كه اهل گوش دادن ليدي گاگا و كلا موسيقي خارجي هستن، حتما ميدونن كدوم آهنگو ميگم.اين آهنگ دنياي منو به هم ريخت!!!! به قدري اين آهنگ و مفهومش برام جلب توجه كرد كه احساس كردم هر كلمه و هر لحظه اش درباره احساسات حقيقي و قلبي من ساخته شده! ملودي آهنگ دقيقا زماني اوج ميگرفت كه گاگا با حرفاش دست ميذاشت اون ته ته قلبم! واقعا نميدونم چي بايد بگم تا بفهميد من توي اين آهنگ چي شنيدم... راستش واسه من كه به كمتر از پينك فلويد و كويين رضايت نميدادم و ذره ذره حرفاي اينا رو ميخوردم، واقعا بعيد بود كه از آهنگ كسي كه اونقدر ازش نفرت داشتم خوشم بياد... تازه بدتر از اون، اجراش بود... دو سه تا اجرايي كه از اين آهنگ ديدم واقعا باعث شد اعتراف كنم با يه آدم كاردرست طرفم. اما اجرايي كه ديگه تير خلاصو به اين تن و بدن درب و داغون زد، اجراي شاهكارو بي نظير ليدي گاگا توي مراسم
MTV Video Music Awards سال 2011 بود. همون كه با يه لباس فوق العاده ساده روي صحنه مياد و اداي دوست پسر خودشو درمياره و بعد ميشينه پشت پيانو و شروع به خوندن ميكنه. اوج اجراش هم همونجاست كه برايان مي روي صحنه بهش اضافه ميشه... بايد ببينين تا بفهمين چي ميگم...

از اونجا بود كه ديگه همه چيز در مورد گاگا برام رنگ تازه اي گرفت. انگار تازه قلق حرفا و اجراهاش دستم اومده. ديگه ديدن حركاتش روي استيج به نظرم خودنمايي و تابلو بازي نمياد، بلكه خيلي وقتا مطمئنم همش حساب شده است و معني داره... حرف در موردش زياده. چون احتمال ميدم توي ايران به اون صورت هوادار زيادي نداشته باشه ترجيح ميدم در موردش زياد وارد جزئيات نشم چون حتما ايجاد شبهه ميكنه.
حالا كسايي كه خيلي كنجكاويشون گل كرده ميتونن اين آهنگو از لينك پايين دانلود كنن. اين آهنگو حتما با متنش بخونيد چون يه دنياي خارق العاده داره واسه خودش...


چند وقتيه كه يه برنامه از شبكه من و تو خيلي پرطرفدار شده. اونم آكادمي موسيقي گوگوشه كه حتما ديدين يا دربارش شنيدين.
راستش جدا از بحثايي مثل آموزش حرفه اي خوانندگي و معرفي ستاره هاي جديد به موسيقي ايران و اين چيزا، فكر ميكنم يكي از بزرگترين اهداف اين برنامه بزرگ كردن شخصيت گوگوشه! اميدوارم اگه كسي از طرفداراي گوگوش اين حرف منو ميخونه ازم دلخور نشه چون براي حرفم دليل دارم:
1. استفاده از اسم گوگوش روي آكادمي! ميدونم كه بالاخره صاحب اين آكادمي گوگوشه و حق آب و گل داره ولي ديگه چرا بايد اسم خودشو روش بذاره؟! ميتونست مثلا بذاره: آكادمي موسيقي ايراني يا هرچيز ديگه. اينكه صاف اسم خودشو گذاشته زياد توي چشم ميزنه! مخصوصا اون آرم گوگوش گنده توي لوگوي برنامه كه ديگه هر خري (ببخشيد)شيرفهم ميشه كه صاحب اين كار كيه!! قرار نيست هركي هرچي ساخت اسم خودشو ضميمه كار كنه! فكر كن مثلا شركت اپل بايد اسمش ميشد، شادروان استيو جابز!!!
2. ديدار خصوصي هنرجوها با گوگوش!! اين ديگه واقعا نوبر بود! آخه توي يه برنامه كه از اول تا آخرش كاملا راجع به موسيقيه چرا بايد همچين بخشي اضافه بشه كه يه قسمت كامل برنامه رو بگيره؟! خب هنرجوها ميتونستن توي خفا و خيلي صميمي تر هم به دست بوسي (!!) خانوم گوگوش برن. ديگه چرا دوربين و سه پايه گذاشتن و اينجوري كردن؟!
3. استفاده بيش از اندازه از لفظ استاد!! يادمه يه بار يكي از دوستام به شوخي گفت انقدر به رهبر گفتن «آقا» كه ما يواش يواش داريم اسمشو فراموش ميكنيم!!! حكايت گوگوشم همينه. تو اين برنامه انقدر استاد استاد كردن كه داشت يادم ميرفت اين همون خانوم گوگوشه كه تا چند روز پيش داشت با مهرداد آسماني، قله هاي موسيقي ايرانو رو سرش خراب ميكرد!!!

حالا يكي نيست به من بگه،آخه به تو چه اين حرفا؟! درس و كار و سربازيتو ول كردي داري راجع به چي حرف ميزني؟! لااقل يه چي بگو به درد آدميزاد بخوره!! والا!!!
يه اخلاق خيلي بدي (يا خوبي) كه من دارم و فكر نكنم هيچوقت بتونم تركش كنم اينه كه خيلي مواقع وقتي دارم با كسي راجع به عقايدش صحبت ميكنم ميام و تظاهر ميكنم به اينكه با عقايدش كاملا مخالفم بعدش شروع ميكنم باهاش بحث كردن تا جايي كه يا قانعش كنم يا قانع بشم! دليلشم اينه كه خيلي دوست دارم ببينم ديگران چقدر روي عقايدشون محكم هستن و اين عقايد چقدر توي ذهنشون ريشه داره.
متاسفانه تا الان متوجه شدم خيلي از آدما عقايدي دارن كه هيچ پايه و اساس منطقي نداره. يعني همينجوري از يه جاي نامعلوم اومده و نشسته توي ذهنشون. راه شناخت اينجور آدما هم خيلي ساده است، كافيه يه كم باهاشون وارد بحث بشي و به چالش بكشوني، خيلي زود وا ميرن و اگه غرور الكي نداشته باشن اعتراف ميكنن كه تا الان اشتباه ميكردن. اين به خاطر اشتباه يا درست بودن عقيده نيست، به خاطر اينكه اين عقايد هيچ پشتوانه اي ندارن و با كوچكترين تلنگري از بين ميرن.
واسه همين هميشه سعي ميكنم هر عقيده اي توي زندگيم دارم با فكر و تحقيق بدست آورده باشم. به خاطر همين به تمام اعتقاداتم كاملا ايمان دارم و مطمئنم حالا حالاها جاشون توي ذهن من محكمه. بگو باريكلا!!!
خيلي كم سينماي ايران رو پيگيري ميكنم ولي هرچقدرم كه نسبت به سينماي ايران بي تفاوت باشم، نميتونم پديده منحصر به فردي مثل «اصغر فرهادي» رو ناديده بگيرم. با «چهارشنبه سوري» باهاش آشنا شدم، با «درباره الي...» ازش خوشم اومد و با «جدايي نادر از سيمين» شيفته اش شدم. انقدر از طرز طرح مسائل توي فيلماش لذت بردم كه مطمئنم دغدغه هاي اونم دغدغه هاي امروز مردم ايرانه. هرچند كه كم نيستن آدمايي كه فرهادي رو به سياه نمايي و بد جلوه دادن چهره ايران متهم ميكنن ولي به نظر من اينا همش از سر حسادت و خصومتهاي شخصيه. من فرهادي رو مثل پزشكي ميدونم كه مياد و بيماري مريضش رو بهش ميگه و ازش ميخواد يه سري مسائل رو رعايت كنه تا حالش خوب بشه. اينكه فرهادي خيلي واقعيتها رو خيلي رك و پوست كنده بيان ميكنه به خاطر اينه كه تلنگري به جامعه بزنه تا همه به سمت بهبود برن. فيلماي فرهادي لايه هايي داره كه بعد از پايان فيلم تازه براي ما شروع ميشه. آدماي قصه هاي فرهادي هيچوقت توي ذهن ما نميميرن و تا مدتها زندگيشون رو توي دهن ما ادامه ميدن. چون اين آدما از جنس خود ما هستن و به شدت باهاشون همذات پنداري ميكنيم. مثلا به «درباره الي...» نگاه كنيد. مطمئنا آخر فيلم، هممون رفتار بقيه رو نسبت به الي سرزنش ميكنيم ولي در عين حال اعتراف ميكنيم كه احتمالا اگه ماهم جاي اونا بوديم همين كارو ميكرديم!
بگذريم... حرف راجع به فرهادي بسياره و اگه بخواين بيشتر بخونين (هرچند كه ديدن فيلماش كافيه!) توي اينترنت مقاله زياده. اخيرا شنيدم با خانواده اش از ايران رفته. اميدوارم حتما برگرده و همينجا دوباره كارشو ادامه بده. هرچند شايد براي خودش (و شايد ما) بهتر باشه كه همونجا بمونه و با فراغ بال بيشتري فيلم بسازه.

اين روزا هم كه داريم به مراسم اسكار نزديك ميشيم خيلي ها، «جدايي نادر از سيمين» رو بخت اول اسكار بهترين فيلم غيرانگليسي زبان ميدونن. از صميم قلبم اميدوارم اين اتفاق براي اولين بار در تاريخ سينماي ايران به دست تواناي اصغر فرهادي بیفته

توي آموزشي كه بوديم يه روز از طرف پادگان به خاطر اينكه گروهان خوب و منضبطي بوديم تشويقمون كردن و بهمون يه دوربين ديجيتال دادن تا باهاش هرچقدر ميخوايم از خودمون عكس بگيريم و بعد اونا برامون روي سي دي رايت كنن تا يادگاري با خودمون ببريم. به خاطر همين همه بچه ها يه روزي رو تعيين كرديم كه جمع بشيم و باهم عكس بندازيم. يادش بخير! صبح شروع كرديم تا غروب و تاريكي هوا داشتيم يه بند عكس مينداختيم. قبلشم فرمانده به ما گفته بود كه توي عكس مرتب و منظم وايسين و مسخره بازي درنيارين چون حفاظت اطلاعات اينجا عكساي مشكلدار رو پاك ميكنه. اما من (به خاطر شيطنت يا هرچي )اومدم و با ناهنجارترين وضع ممكن عكسامو انداختم. يعني آستينامو بالا زدم و كلاهمو هم برعكس گذاشتم. اين يكي از عكسامه!!

خلاصه عكسارو انداختيم و منتظر مونديم تا برامون رايتش كنن. فرداي اونروز فرماندمون منو احضاركرد به دفترش. ميتونستم حدس بزنم راجع به همين وضع عكس انداختنم باهام صحبت كنه ولي راستش اصلا فكر نميكردم اينقدر عصباني باشه! جوري سرم داد و بيداد كرد و تنبيه شدم كه فكر كردم الانه كه به دار مجازات آويخته شم!!!! يه چيزايي ميگفت كه داشتم شاخ درمياوردم. ميگفت: تو با اين كارات آبروي سپاهو به خطر انداختي. حقته تبعيد بشي جايي كه عرب ني انداخت. بلايي به سرت ميارم كه ديگه احدي جرئت نكنه كلاهشو يه ذره كج بذاره... حالا منو ميگين؟! خودمو زدم به اون راه و با كمال پر رويي گفتم حواسم نبود و بچه ها داشتن شوخي ميكردن كلاهمو برعكس كردن و از اين دروغاي شاخدار. آخرشم كلي اصرار كردم كه تورو جان بچه هاتون عكساي منو پاك نكنين. اونام هرچند خيلي از عكسامو پاك كردن ولي باز يكي دوتايي توشون موند كه انگار از زير دستشون در رفته بود.
اما همه اينا رو تعريف نكردم كه يه خاطره بامزه الكي گفته باشم. اين ماجرا تا اينجاش بيشتر شبيه كمدي بود! ولي يه اتفاقي افتاد كه ماجرا تراژدي شد! آخراي دوره بود كه ما رو بردن ميدان تيراندازي تا ازمون امتحان شليك بگيرن! جريانش مفصله كه چه اتفاقاتي افتاد ولي خلاصش اين ميشه كه به خاطر اشتباه و ندونم كاري همين جناب فرمانده ما، چيزي نمونده بود كه مورد اصابت يه گلوله توپ 23 ميليمتر قرار بگيرم و تمام سلولهاي بدنم از هم متلاشي بشه!!!! باور كنين جدي ميگم. يعني همين الان كه دارم بهش فكر ميكنم ميبينم واقعا شانس آوردم و خدا باهام يار بود كه الان زنده ام.
بعد از اين اتفاق، خيلي پيگيري كردم و اينور اونور رفتم تا اين فرمانده ما توبيخ بشه ولي يادمه پيش هركي رفتم هيشكي حتي خم به ابرو نياورد!!!انگار نه انگار كه پاي جون يه انسان در ميون باشه.
خيلي افسوس خوردم! كه توي كشور ما جون آدمايي مثل من حتي به قدري ارزش نداره كه باعثش رو يه توبيخ ساده بكنن اونوقت با برعكس شدن كلاه من، آبروي سپاه در خطر ميفته... پارادوكس جالبيه! نه؟!
يكي از هنرهايي كه خيلي خيلي بهش تعلق خاطر دارم و احساس ميكنم روحم باهاش پيوند خورده، هنر خوشنويسيه!
اصلا يه چيزي ميگم يه چيزي ميشنوي!!
باور نميكنيد اگه بگم با ديدن يه دستخط خوش كه مثلا يه شعر زيبا رو نوشته باشه چقدر به وجد ميام. البته دست خط خودمم تا حد خيلي زيادي خوبه و از اين بابت هميشه به خودم ميبالم ولي نميدونم چرا هيچوقت توي اين زمينه سير نميشم. يعني هروقت و هرجا كه يه دقيقه بيكار ميشم سريع يه كاغذ چركنويس و خودكار درميارم و تمرين خط ميكنم. جالبه بدونين اصلا تا حالا كلاس خط هم نرفتم و هرچي بلدم تجربي ياد گرفتم.
الان اگه بياين تمام كتاباي درسي و غير درسي منو ببينين، از تعجب شاخ درميارين. گوشه گوشه كتابامو پر كردم از شعرا و تك بيتهايي كه خودم باهاشون حال ميكنم. چون توي بحث شعرم خيلي فعالم و شعراي زيادي ميخونم و حفظم توي اين زمينه كم نميارم.
يادمه توي اردكان يزد كه بوديم، توي آسايشگاهمون از بين بچه ها يه نفر بود كه نقاشيش از بقيه خيلي بهتر بود. منم دست خطم از بقيه بهتر بود. واسه همين همه بچه ها دفتر يادگاريشون رو مياوردن براي ما دو نفر تا توش يادگاري بنويسيم. اون به خاطر نقاشيش و منم به خاطر دست خطم. البته اون يكم بي انصاف بود و بابت نقاشي پول ميگرفت ولي خب ما كه از اين كارا بلد نيستيم!!! تا آخر آموزشي انقدر شعر و يادگاري نوشتم كه حد و حساب نداره!!!


به نظر من يكي از چيزايي كه مطمئنا همه آدماي كره زمين دوستش دارن و دنبالش هستن متفاوت بودنه! فكر نميكنم كسي توي دنيا باشه كه دلش بخواد شبيه بقيه باشه و هيچيش با بقيه فرق نكنه.
اينكه چرا «خاص بودن» براي ما آدما مهمه خودش يه بحث روانشناسي خيلي طولانيه كه الان نميخوام بهش بپردازم. چيزي كه برام مهمه، اينه كه آدما حاضرن به چه قيمتي خاص و متفاوت باشن؟! باور كنين من بارها و بارها توي اطرافم آدمايي رو ديدم كه دست به كارهاي فوق العاده عجيب و غيرمعقول زدن فقط و فقط به خاطر اينكه بقيه بگن: اي ول! عجب آدم خاصي! خيلي ها رو ديدم كه بهاي سنگيني رو دادن فقط به خاطر اينكه به عنوان يه آدم خاص شناخته بشن. اما راستشو بخواين فكر ميكنم اكثر آدما هيچ فرقي باهم ندارن. درسته! توي جزئيات زندگي، همه با هم فرق داريم اما وقتي از بالا و از كليات زندگي نگاه ميكني ميبيني آدما همه عين همديگه هستن. هر روز صبح از خواب پا ميشن ميرن دنبال يه لقمه نون و تا شب بدون اينكه هيچ لذتي از زندگي برده باشن روزشون رو به پايان ميرسونن. و اگه ازشون بپرسي دستاورد امروزت چي بود ميگن: انقدر پول درآوردم.. انقدر كار كردم.. انقدر اضافه كاري كردم ... انقدر كلك زدم... انقدر پس انداز كردم... همين! خيلي كم پيش مياد كسي بگه: من امروز خوشحالم چون وقتي صبح داشتم ميرفتم سركار توي خيابون بوي گلهاي باغ همسايه حسابي حالمو جا آورد. يا امروز به يكي كه بهم رجوع كرد كمك كردم. يا امروز وقت بيشتري رو گذاشتم تا كنار خانوادم باشم. يا امروز يه غزل جديد حفظ كردم... يا هزار جور مورد ديگه.
ميبينين؟! ما آدما خيلي شبيه هميم. و جالب اينجاست كه متفاوتترين آدماي روي كره زمين آدمايي هستن كه اصلا ادعاي تفاوت نميكنن. بله! اينجور آدما هيچوقت سعي نميكنن جدا از بقيه به نظر بيان!! بلكه رفتارشون طوريه كه خود به خود تمام اطرافيان اينا رو به عنوان يه آدمي كه با بقيه فرق داره ميشناسن! كار دنيا رو ميبيني؟!!!
سلام آقاي مرادي!
ميدونم كه هيچوقت قرار نيست اينايي كه دارم برات مينويسم بخوني ولي خب بايد يه جوري خودمو خالي ميكردم. اولين روزي كه اومدم پادگانو يادته؟! اولين باري كه با هم گفتگو كرديم يادته؟! از همون روزاي اول كاملا مشخص بود كه اصلا با من حال نكردي! نميدونم چرا ولي خيلي خوب از توي چشمات و طرز نگاه كردنت ميتونستم بفهمم چه احساس دشمني با من داري. هميشه ميدونستم هرجا فرصت پيدا كني زهرتو ميريزي.
متاسفانه چندين و چند بار گيرت افتادم و توام بي رحمانه خواستي حال اين سرباز ناهنجارو بگيري. هيچوقت نفهميدم چرا با من اينجوري هستي ولي خب شايدم مهم نيست. از تو كه رفتارت (ببخشيد) گاهي وقتا مثل حيوون ميشه بعيد نيست. خب طبيعيه توي همچين شرايطي منم ازت دل خوشي نداشته باشم و بدم هم نياد كه يه كوچولو قلقلكت بدم.
اون كت قشنگتو يادته؟! يادته يه بار توي قرارگاه وقتي تنت بود به سربازا گفتي خيلي اين كت رو دوست داري؟! چقدر افسوس خوردم كه به طور كاملا اتفاقي آتيش گرفت و سوخت! باور كن دست خودم نبود وقتي از جلوي دفترت رد شدم و ديدم كسي اون دور و برا نيست اين فكراي شيطاني به ذهنم حمله كرد!!!!! كت خوشگلتم كه روي رخت آويز بود و بدجوري داشت چشمك ميزد... شرمنده! ولي نگران نباش! از اين كتها توي بساط هر بنجل فروشي پيدا ميشه!
حالا اين به كنار! اون پرايد نوك مدادي خوشگلت خيلي حيف شد. ميدوني؟! وقتي از يكي بدت بياد و از كنار ماشين قشنگش رد بشي و يه كليد تيز دستت باشه و كسي هم اون طرفا نباشه شايد بدت نياد ماشين طرف رو با بوم نقاشي اشتباه بگيري!! خداوكيلي خودمونيم، توام مغزت شيش و هشت ميزنه ها! دست خط من تابلو بود!!!
خلاصه ببخشيد ديگه. به قول بچه ها، ما توي مراممون نيست كه بخوايم به كسي خسارت الكي بزنيم ولي خب اگه كسي بخواد بيخودي به پر و پاي ما بپيچه... ديگه بقيه اش رو برو از كت و ماشينت بپرس.

جنگ چيزيه كه مطمئنا همه ازش متنفر و فراري ان. توي اين مساله بحثي نيست.
اما هميشه نسبت به جنگ ايران و عراق يه نگاه خاص داشتم و دارم. من خيلي پيش اومده كه راجع به جنگ هاي مختلف تاريخ مطلب و خاطره و تاريخچه بخونم. البته فكر نكنين به جنگ علاقه دارم!!! كلا خوندن تاريخ خيلي برام لذت بخشه. نكته اينجاست كه چيزايي كه راجع به جنگ ايران و عراق شنيدم هيچ جا نشنيدم. شايد خيليهاشون به نظر اغراق و مبالغه به نظر بياد ولي من اكثرشون رو باور ميكنم.
اينكه جنگ چيز بديه و بايد هميشه ازش دور باشيم درسته. ولي هيچوقت نميتونم احترامي رو كه نسبت به افرادي كه براي كشورمون جنگيدن توي قلبم هست، پنهون كنم. مخصوصا حالا كه خودم سربازي رفتم بيشتر بزرگي كارشون رو درك ميكنم. گاهي وقتا فكر ميكنم چه انگيزه اي باعث شده اين آدما زن و بچه زندگيشونو ول كنن و برن جنگي كه اصلا معلوم نيست سالم برگردن. غيرت و ميهن دوستي و عرق وطن و... به كنار. چيزي كه براي من مهمه فقط يه چيزه. اين آدما به خاطر تعلقاتشون، رفتن جنگيدن و حتي جونشونم سر اين راه دادن و هيچ چيزي از اين بالاتر نيست. اين كه چيزي انقدر برات باارزش باشه كه اصلا توي كتت نره كه يكي بخواد باهاش بازي كنه... چقدر خوب بود اگه توي همه چيزمون همينجوري بوديم... يعني اهداف و ارزشامون انقدر برامون مهم بودن و انقدر جاشون محكم بود كه هيچي نميتونست اونا رو توي دلمون تكون بده.
ولي متاسفانه الان برعكسه... خيلي راحت و با هر مشكل و مانع كوچيكي اهدافمون رو عوض ميكنيم و عين خيالمونم نيست...


سعدي هميشه منو تحت تاثير افكار و سبك فكري خودش قرار ميده. بارها پيش اومده كه از خوندن بعضي جملات و تك بيت هاش به وجد بيام و احساس كنم سعدي دست برده اون ته ته دل من و همون جمله رو به شعر درآورده.
يادمه توي دوران آموزشي با يكي از بچه هاي شيراز خيلي دوست شدم و اونم دعوتم كرد سر فرصت برم شيراز چند روزي پيشش بمونم و به آرامگاه سعدي هم يه سري بزنم.
حتما اين سفر رو توي برنامه ام ميذارم. چون فكر كنم خيلي ضايع باشه كه اين همه ادعاي علاقه و ارادتم به سعدي ميشه ولي يه بارم تا حالا نرفتم پيشش!
راجع به سعدي انقدر حرف دارم كه حالا حالاها بايد بگم. هر بيتش برام واقعا يه داستانه. ميتونم راجع بهش تا مدتها حرف بزنم. اصلا شايد در آينده اين كارو كردم!